سلام
اين متن قشنگ رو يكي از دوستاي خوبم برام فرستاده
همينجا ازش تشكر ميكنم
۱.مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.
۲.دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.
۳.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
۴.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.
۵.اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.
۶.خدا و انسان و عشق ،
این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.
۷.قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
۸.مرا کسی نساخت، خدا ساخت .
نه آنچنان که کسی می خواست، که من کس نداشتم.
کسم خدا بود، کس بی کسان.
۹.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند،
بدان گونه که احساسش می کنند، هست.
۱۰.استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.
وقتي از اجتماع دردها مي گريزم به تو پناه مي آورم ،
با تو مي توانم در آسمان ها راه بروم ،
مي توانم براي سنگ فرشهاي خيابان قصه هاي شهرزاد
را نقل کنم ، با تو که هستم سلولهاي وجودم طعم شادي
را مي چشند و ديگر جايي براي دردواره ها نمي ماند .
وقتي از هجوم تنهايي و آوار دردها مي گريزم ،
سر پناهي جز تو و نگاه هميشه عاشقت ندارم و
چه زيباست لحظه هاي سبز با تو بودن که در اين
سبزه زار شميم دلکش خوشبختي را احساس مي کنم .
اللهم عجل لولیک الفرج
بنام خداوند مهربان و
بعد از آن خواهم ترا مهمان كنم در گوشه اي
از قلب خود
آيا قبولش ميكني اين كلبه ويرانه مرا ؟؟؟
ثانيه ها را مي شمارم تا به تو كه در پشت آن
ساعت هستي برسم ، در پشت آن
قاب شيشه اي با لحظات شفافش .
من با تمام خستگي چشمانم از آن
چشم بر نخواهم داشت تا بيابمت .
اي روشنايي اميد ، من به انتظارم تا تو
از دري بازآيي .
انگار آن ساعتي كه آنجا به روي ديوار است
مي داند كه من براي چه به او مي نگرم .
او نيز نگاه مرا خوانده است و مي داند
براي چه به انتظار نشسته ام .
او با تمام سكوت نا منظمش كه با صبوري
لحظه ها رو مي نويسد ميداند كه
انتظار براي چون من نا صبوري سخت است .
اما من از او ياد گرفتم كه چگونه
صبورانه ثانيه ها را بخوانم يا گم نشوم .
![]()
![]()
![]()
اللهم عجل لوليك الفرج
![]()
![]()
![]()
مدتي است که در ها له اي از ابهام فرو رفته ام و
مدتي است که تمامي غم هاي عالم
بر دل ناچيز من سنگيني مي کند و
اين غم ها و افسردگي ها از آن روزي شروع شد
که با تو آشنا شدم .
از کلام خود سخن نمي گويم
چرا که ممکن است بر چشمان ..... تو قطره شبنمي بنشيند
به ناچار اين غم ها و افسردگي ها را
در دل سوخته خويش نگاه مي دارم
تا روزي رازش را در جلوي پايت بريزم .
حال به توصيف تو مي پردازم :
نمي دانم از کجا آغاز کنم از چشمان .....
که گويي دنيايي را
به مبارزه مي طلبد و به شهادت مي خواهد
يا از موهاي .....
که همچون امواج دريا درگير طوفان است .
بارها در کتاب هاي بسياري خوانده ام و
از نويسندگان زيادي شنيده ام
که شهر لندن زيباترين شهر جهان است و
هر کس که آن را نبيند گويي اصلأ زندگي نکرده است
ولي آن نويسندگان اگر تو را چون من مي ديدند
کلام خود را اين چنين مي نوشتند :
هر کس که تو را نبيند و
با تو همکلام نشود گويي اصلأ زندگي نکرده است
و در پايان خوشحال از آنم که مدتي را
با تو بوده ام و خواهم بود .
او را مي شناسم....
در دور دستها کسي رامي شناسم که قلبي به وسعت دريا دارد ،
چشمهايش امتدادي ازغمگين ترين غروب خورشيد زندگيشه ،
تبسم لبانش گلچيني از غنچه هاي نو شکفته ي بهاري است ،
دستهايش به اندازه ي تمام کهکشانها جاي دارد و
قدمهايش در ابتداي زندگيست .
او را و نگاههاي عاشقانه اش را مي شناسم
نگاههايي مملو از ياس محبت .
او را که با تمام رودها برادر است ،
او را که وجودش سرشار از آبي بيکران است ،
او را که همراه نسيم صبا مي وزد ،
آري او را مي شناسم .
در دور دستهاست ولي دور دستي که همين نزديکيهاست ،
خانه اش پر از سادگي و صفا ،
کلبه ي بي ريا و محقر او را مي شناسم ،
او نيمه پنهان و روح گمشده ي من است ،
آسمان خانه اش هميشه آبي باد .
او را مي شناسم.... .

دروازه هاي عشق و دوستي را مي گشايم و
از ميان گلزار محبت گلي را به نام سلام
تقديم حضور مي كنم ، اميد وارم كه پذيرا باشيد .
بيا تا دوستي ها يمان را با گلهاي سرخ آغاز كنيم و
عشقمان را با ياسها آذين كنيم ،
بيا تا با هم ماندن را به زنجير وفا بسپاريم ،
كلبه عشق را در بهار در كنار جنگل بسازيم .
بيا تا آسمان قلب هايمان را آبي كنيم و
تنها من و تو پرنده هاي آن باشيم ،
بيا در كنار دريا همراه با پرستو هاي عاشق آن
ترانه عشق را بخوانيم تا كه دنيا باور كند ،
عشق ماندني است .
![]()
![]()
![]()


